سقا هندی

دوشنبه 24 تیر 1387

سقا هندی یک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام آنها را ازیک سر میله ای آویزان می کردو روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت بنابراین درحالی که کوزه ی سالم ، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند ، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد . برای مدت دوسال ، این کار هرروز ادامه داشت .

سقا فقط یک کوزه و نیم آب به خانه ارباب می رساند . کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد . موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.

اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود .

بعد از دوسال روزی در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم .

سقا پرسید چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی ؟ کوزه گفت : در این دوسال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم . چون شکافی که در من وجود داشت باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ارباب می شد.

به خاطر ترک های من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی .

سقادلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی .

در حین بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد .

اما در پایان راه بازهم احساس ناراحتی می کرد .

چون دید بازهم نیمی از آب نشت کرده است .برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.

سقا گفت من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم من در کناره ی راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم ، تو به آنها آب داده ای .

برای مدت دوسال ، من با این گلها ، خانه ی اربابم را تزیین کرده ام .

بی وجود تو خانه ی ارباب نمی توانست اینقدر زیبا باشد.

زینب

یکشنبه 23 تیر 1387

حرم

یکشنبه 23 تیر 1387

مسافر

شنبه 15 تیر 1387

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.رفت که به دنبال خدا بگردد و گفت تا کوله ام را از خدا پر نکنم برنخواهم گشت. نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده ای رو به او گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن و درخت زیر لب گفت و تلخ تر آنست که بروی و بی رهاورد برگردی .کاش می دانستی آنچه در جست و جوی آنی ، همین جاست . مسافر رفت و گفت : یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گل است ، و هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت و شنید که درخت گفت : اما من جستجو را در خود آغاز کردم و سفرم را کسی نخواهد دید ، جز آنکه باید. مسافر رفت و کوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت ، هزار سال پر خم و پیچ ، هزار سال بالا و پست . مسافر بازگشت. رنجور و ناامید ، خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود . به ابتدای جاده ای رسید ، جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز کنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید . مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت . درخت گفت سلام مسافر ، در کوله ات چه داری ؟. مرا هم میهمان کن . مسافر گفت : بالا بلند تنومندم ، شرمنده ام . کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت : چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری اما آن روز که می رفتی ، در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود . جاده آن را از تو گرفت . حالادر کوله ات جا برای خدا هست . و قدری از حقیقت رادر کوله مسافر ریخت . دستهای مسافراز اشراق پر شد و چشمهایش از حسرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیذل نکردم و تو نرفته ای و این همه یافتی ....... درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست


آخرین پست ها


نویسندگان


نظرسنجی

  • نظر می دید ؟







آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :